می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان...
زندگی دوباره آغاز می شود ...
باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده من نبودن را ترجيح می دهم ... خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!! زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را... و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر، که تو اینجا چه می کنی؟! احساس می کنم که نشته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند... همین و همین ! کولهبارم را بستهام برای یک سفر طولانی به مقصدی نامعلوم
همراه قاب عکسم
و خیال تو
-خدا نگهدار
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط naghme | لينك ثابت
|
شبای رفتن تو شبای بی ستارست ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست
با هر نفس تو سینه بغضه تو تو گلومه با هر کی هر جا باشم عکس تو روبرومه آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته
شبای رفتن تو شبای بی ستار ست ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست
سپردی عهدمونو به دست باد و بارون منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم قهره تو رامو بسته غم دلمو شکسته تو این صدای خسته یاده تو پینه بسته غم دلمو شکسته
شبای رفتن تو شبای بی ستار ست ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست
غروبه باز دوباره شب توی انتظاره ابر تو نگام نشسته خیاله گر یه داره اسمه تو فریادمه درد تو صدام ترانه خنده آیینه تلخ و بی تو پر از بهانست
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته
شبای رفتن تو شبای بی ستار ست ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط naghme | لينك ثابت
|
یک روز توی همین دنیا یک پسری بود که عاشق دختری شده بود.یک روز اون پسر مریض میشه و برای معالجه به خارج میره.قبل از سفرش به دختر میگه: من میرم وقتی سلامتیمو بدست آوردم بر میگردم تا با هم ازدواج کنیم.دختر قبول می کنه و به او قول میده که منتظرش بمونه.در طول مدتی که سفر بود مرتب برای دختر نامه می نوشت و آنرا به نشانی دوستش پست می کرد تا او نامه هایش رو به دختر بده.در همین پیغام رسانی ها پسر قاصد عاشق دختر میشه.و از آن پس نامه هر رو به دختر نمی رسوند.دختر که مدتی بود از پسر خبر نداشت فکر کرد که پسر اونو فراموش کرده.وکم کم به ندای عشق پسر قاصد ندای مثبت میده.آن دو تصمیم به ازدواج می گیرند.در همین وقت پسر که سلامتیش رو بدست آورده به وطنش باز می گرده و به محض بازگشت از ماجرا با خبر میشه.همچنین میفهمه آن دو پس از ازدواج قرار است به شهر دیگری مهاجرت کنند.روز عروسی دختر با دوست خیانتکار فرا می رسد.پسر نامه ای به دختر می نویسه اما از او می خواد پیش از سوار شدن به قطار اونو باز نکنه.دختر هم چنین میکنه.زمانی که در کوپه قطار میشینه نامه رو باز می کنه.نامه بدون سلام و نشانی خاصی بوده و فقط در آن نوشته شده بود:
یاور همیشه مومن . تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوری . برای من شده یه عادت
در همین هنگام صدای سوت قطار شنیده میشه و بعد قطار ترمز میکنه.مسافران قطار برای فهمیدن آنچه اتفاق افتاده از قطار خارج میشن.در همین هنگام چشم دختر به پیکر بی جان پسر می افته که خونین روی ریل قطار افتاده....
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط naghme | لينك ثابت
|
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 توسط naghme | لينك ثابت
|
gharibehye ashna
man gharibeye dirozamo ...ashnaye emrozo ... faramosh shodeye farda..pas..dar ashnayiye emroz minegaram ta dar faramoshiye farda yadam koni its my idi pari_kocholo_22